تبليغاتX
بـ ـارونهـــ ــ ــ بهـــاریـــ ــ ــ

بـ ـارونهـــ ــ ــ بهـــاریـــ ــ ــ

این وبلاگـــــ همـــ بارونیهــــ همـــ بهاریـــــ!

شلام شلامچطورین دوستیا؟ ببخشید باز دیر اومدم

فصل امتحانام که داره میاد و واااااااااااااای

میدونم الان پیش خودتون فکر میکنین که من همش خبرای بد میدم ولی چه کنم اینجور مواقع یاد آپیدن میوفتم

شوخی کردماااا من همش به یادتونم ولی این ترم دیگه درسامون خیلی سخته

دیگه چرت و پرت نگم بریم سر آپ

 

سلامتی پسری که :

۱۰سالش بود و باباش زد تو گوشش ، هیچی نگفت

۲۰سالش بود زد تو گوشش دوباره هیچی نگفت

۳۰ سالش که بود،وقتی زد تو گوشش گریه کرد

پدرش گفت چرا گریه میکنی؟

گفت:بابا اون وقتا دستات نمیلرزید

پ . ن :فعلا با حمید قهرم دیشب بعد از ۵روز اس داد ولی جواب ندادم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:23 توسط بارانـ ــ ــ|

تیک تاک تیک تاک! من خسته شدم نمیدونم چرا این عقربه ها خسته نمیشن

هی روزا تکرار میشه گفتم ترم جدید شروع شه یکم ادم میشم نشد

دیروز با حمید رفتیم کافی شاپ (بعد پیچوندن مادر جان ، کلی چاخان کردم براش)

برینن به این شانس ما عموی گرامی با عیال اونجا تشریف داشتن (خیر سرش تازه ازدواج کرده) بعد ازینکه حسابی رید به حالمون رفت

شانس ندارم آخه شبش زنگ زده میگه اگه بخوادِت باس بیاد خواستگاریت یکی هم نیست بگه اول بذار بشناسمش بعد حوصلمو سر برد

بگذریم

چند روز پیش یه کتابی میخوندم توش یه جمله جالب دیدم کلی حال کردم :

.

.

.

هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست بگیرند و دفتر سرنوشتت را رقم بزنند و در پایان بنویسند:

قسمت نبود!

روزاتون پر فروز فعلا تا بعد

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 15:55 توسط بارانـ ــ ــ|

بازم چند ماه گذشت روزا چقدر زود میگذره تو یه چش به هم زدن و...

دوباره مهر نمیدونم چرا مهر که نزدیک میشه من هوس آپ کردن میکنم یعنی چرا؟

بگذریم حوصله ی ضدحال زدن و خوردن رو ندارم

اینروزا خیلی خسته امهمش میخوابم دوستام میگن معتاد شدی

دیروز تو کتابخونه با یکی آشنا شدم اسمش حمیده سال آخر آسیب شناسی ، پسر بدی به نظر نمیومد نمیدونم حالا چی پیش بیاد

اصلا حوصله ی فکر کردنم ندارم علی الله! هرچی بادا باد حالا

واوو چقدر وراجی کردم دوباره سعی میکنم بیشتر بیام و آپ داشته باشم

فعلا برم تا مهر نیومده این چندتا کتابو بخونم

مواظب خودتون باشید تا یه آپ دیگه بابای

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 21:17 توسط بارانـ ــ ــ|

.

.

خیلی زود دیر شد...

.

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:36 توسط بارانـ ــ ــ

 >

؟؟؟؟

دختر: من تا حالا با 4 تا پسر رابطه جنسی داشتم و تو این کار رو با 8 تا دختر انجام دادی.

 اما الان همه به من میگن فاحشه و به تو میگن مرد واقعی! دلیلش چیه؟

 

 پسر: خیلی ساده! وقتی یک قفل با تعداد زیادی کلید باز بشه، یک قفل بد محسوب میشه.

 اما وقتی یک کلید قفلهای زیادی رو باز کنه، اونوقت بهش میگن شاه کليد

>

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:57 توسط بارانـ ــ ــ|

ووووووووییییی سلاممممممم دوستیاااااا

وای خدا جون باز مدرسه ها شروع شد تازه داشتیم طعم ازادی رو مزه مزه میکردیماااا

اخه من چی میتونم بگم؟باز من بدو. بدبختی بدویکی میتونه جواب بده که چرا ماباید درس بخونیم؟

اخرش که چی؟

خودم میدونم اخرش مرگه دیگه

ولی به نظر متخصصانه ی خودم آغاز سال تحصیلی فرایند مرگ و میر رو افزایش میده

به جون خودم راس میگممطمئنم اگه انیشتینم مثل ما مدرسه میرفت خودش قبل اینکه دق کنه خودکشی میکرد

من که اگه دل و شجاعتشو داشتم خودکشی نمیکردممیدونی چرا؟

خوب چون اون موقع میتونستم درس بخونم

هیچی دیگه همین

 

نتیجه ی کلی:

خودمم نفهمیدم چی گفتم

 

نتیجه ی کارشناسانه:

مدرسه عامل مرگ و میره

 

برو با این گزارش حال کن!

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 21:34 توسط بارانـ ــ ــ|

تو ساده ازمن گذشتی

اما من نمیگذرم....

تو ساده تنهام گذاشتی

اما باور نمیکنم....

گریه هامو ندیدی و رفتی

اما من نشون میدم....

تو بی من سفر کردی

اما من.....

من چی؟

نه....اینو خودت خواستی دنبالت نمیام....

یا خودت بر گرد یا صدام کن....

اینو کم دارم!

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 21:18 توسط بارانـ ــ ــ|

 خیلی تنهام ...
 

 از تنهایی خسته شدم ...

 

منتظر یه عشقم ...

 

یه عشق حقیقی ...

 

کاش یه عشق واقعی میومد و من و همراش می کرد ...

 

کاش همه ی عشقها واقعی بودن ...

 

مثل کویری که منتظر بارونه ...

 

کاش ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 15:19 توسط بارانـ ــ ــ

فصل ما فصل غروبه ،

 غم تو سینه مشت میکوبه ،

 حسرت تو دردی کهنست ،

اما یاد تو چه خوبه ،

 چه خوبه درد کشیدن ،

 واسه قلبی که صبوره ،

 اگه بشکنیش هزار بار ،

 ولی بازم پر غروره

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 20:24 توسط بارانـ ــ ــ|

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...



من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

 

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

 

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

 

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:49 توسط بارانـ ــ ــ


آخرين مطالب
»
» روز نوشت
» همینجوری آپ کردم
» ...
» ؟؟؟؟
» مدرسهههههه
» من و تو
» کاش
» غروب
» این روزها

Design By : Pichak